نون بیات و ... - تاریخ: 1397/11/12 ساعت: 2:36
البته چیزی جای نون سنگک تازه ی داغ رو توی یه صبحانه ی لذتبخش نمی گیره اما گاهی توی یه مواضعی، تحت یه شرایطی که دقیقا معلوم نیست چیه، نون بیات سنگک چنان روی صبحانه خوش میشینه که آدم با نهایت لذت اونو ب
از وقتی چشمم از چشمت افتاد/ بارون گرفت و بندم نمیاد ... - تاریخ: 1397/11/12 ساعت: 2:36
دل بدیم به دلِ بودنِ همدیگه ... غصه ها نمی تونند به جمع ها غلبه کنند ... غصه ها سوغات تنهایی اند ... محصول انزوا ... قبلهای خسته رو پیدا می کنند و مثل ویروس می افتند به جونشون ... اونقدر که مقاومت ه
سوزاندن، از تو سوختن، پایانشان اما یکی ست / نفتی بر آتش ریختن، یا آتشی بر روی نفت ... - تاریخ: 1397/11/12 ساعت: 2:36
جدایی یا نباید اتفاق بیافته یا اگر اتفاق افتاد خیال اینکه همه چیز به همون شکل سابقش باقی بمونه، یه خیال خامه ... آدمهایی که مسیرشون از هم جدا میشه دیگه از هم جدا میشن ... حتی اگر برگردن یه چیزایی دیگ
زمستون خدا سرده دمش گرم / اون عاشقی که ولگرده دمش گرم ! - تاریخ: 1397/11/12 ساعت: 2:36
یکی از زیباترین مظاهر عشق کامل و بی چشمداشت، دون ریختن برای پرنده هاست ... سود رسوندن به موجوداتی که در نفع و ضرر تو نقش چندانی ندارن، محبت کردن بی دلیل، بی اینکه بخوای بال پرواز کسی رو ببندی ... ___
پرنده ها هراسون / توو سرمای زمستون/ باید دونه بیاریم / توو لونه شون بذاریم ... - تاریخ: 1397/11/12 ساعت: 2:36
عشق انسجام میاره برای همین با کلیت ها کار داره ... عاشق همه چیز رو توی معشوقش دوست داره، کم و کاستی ها در کنار نقاط قوت براش یه ترکیب خواستنی میسازه که همه رو با هم خریداره ... برای همینه که هیچ عاش
برو آنجا که تو را منتظرند ... - تاریخ: 1397/11/12 ساعت: 2:36
دل آدم گرفته باشه و نوازنده های دوره گرد کوچه هم بیان و غمگین بخونند ... دل آدم گرفته باشه و هوای سرد هم بپاشه به کوچه و غربت شب رو چند برابر کنه ... دل آدم تنگ باشه و حتی نرمشهای شبانه هم یه گوشه ا
گلی که در حقیقت ستاره بود ... - تاریخ: 1396/11/1 ساعت: 0:57
دیشب رفته بودم خرید، توی مغازه یه دختر کوچولو بود، شاید 4 یا 5 ساله ... تقریبا هرچیزی که ازش پرسیدم یه چیزی خلاف واقع بهم تحویل داد. از جمله چندین اسم که ظاهرا بقیه رو هم وادار می کرد اون رو به همون اسمایی که هر از چند مدت عشقش میکشه، صداش کنند ( اینو از اسامی متعددی که مامانش گفت فهمیدم!) ... در لح...
روزی که ابری هست و نیست ... - تاریخ: 1396/11/1 ساعت: 0:57
یه برنامه هایی توی ذهنم دارم که اگه خدا بخواد و عمر من هم به دنیا باشه، انشاالله ظرف دو سه سال آینده امیدوارم بتونم اجرایی شون کنم ... اگر اینطور بشه دیگه به امید خدا احتمال زیادی داره که از دنیای کارمندی خداحافظی کنم و وارد جریاناتی بشم که سالهاست آرزوی منه ... امیدوارم این زندگی پیش بینی ناپذیر قد...
وای از آن روز که بادت گل رعنا ببرد ... - تاریخ: 1396/10/23 ساعت: 4:50
یکشنبه شب بارون بالاخره افتخار داد و اگه اشتباه نکنم برای دومین بار توی این پاییز و زمستون بی برکت، شهر ما رو به قدوم خودش متبرک کرد ... علیرغم اغلب روز و شبهای بارونی که از اومدن بارون سراسر سپاس و شادی می شدم، اینبار اصلا دلم بارون رو نمی خواست ... مثل معشوقی که از بس دیر میاد، آخرین شعله های عشق،...
نرگس زار خونه ... - تاریخ: 1396/10/20 ساعت: 9:50
گلهای نرگس باغچه در اومدند ... باغچه ی سمت راست بیشتر از سمت چپ ... امسال کسی برای نرگس ها چندان ذوق نکرده - البته تا الان - اما گلهای نرگس شکفتند و به رسم آنچه در ذاتشون هست دارن زیبایی و عطر خوش رو توی فضای اطرافشون - به قدر وسع - پراکنده می کنند ... عمرشون کوتاهه، شاید کسی ذوق تماشا نداشته باشه ب...
بی قراری های شبانه ... - تاریخ: 1396/10/17 ساعت: 17:20
الان دو هفته ست که خونه رنگ بی بی رو به خودش ندیده ... و فردا صبح ساعت 7.40 دقیقه ی صبح، درست یک هفته ست که بی بی برای همیشه از این دنیا رفته ... من اشک ندارم ... بغض هم ندارم ... همه چیز به نظرم یه قصه ی عجیب میاد ... مردن خیلی ساده تر از چیزی بود که فکر می کردم ... ساده تر از چیزی که فکر می کردم ه...
به اندازه ی این عمر بگذشته ... - تاریخ: 1396/10/17 ساعت: 17:20
تا حوالی دو یا سه سال پیش همیشه چیزی رو که درون خودم می دیدم یه دختر بیست و سه چهار ساله بود که توی حوالی همون سن و سال انرژی هاش لوپ می خورد ... اما تقریبا از یک سال پیش به این طرف دارم بطور نمایی احساس خستگی می کنم ... این خستگی بیشتر ابعاد جسمانی داره تا روحی ... و با اینکه روحا انرژی زیادی در وج...
زمستون .... - تاریخ: 1396/10/2 ساعت: 16:39
صبح اولین روز زمستونی به محض اینکه پامو گذاشتم توی حیاط چیزی سحرآمیز منو در آغوش گرفت ... باغچه و نور و آسمون آبی و ابرای پراکنده ی سفید و برگهای نیمه پاییزی و پرواز جسته گریخته ی پرنده ها و صدای جیک جیک دوردست گنجشکها چنان ترکیب رویایی ای رو با هم ساخته بودند که ناخودآگاه یه لحظه احساس کردم توی بهش...
کودک درون ... - تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 1:30
به خاطر ازدواج دو تا از بچه های اداره با هم بحث ازدواج این روزها بین مجردهای اداره ی ما یکمی پررنگ و داغ شده ... طی صحبتهایی که راجع به دغدغه هامون داشتیم دوستم داشت می گفت که این روزا توی ازدواج بحث بچه دیگه برای خیلی ها چندان جایگاهی نداره ... بر خلاف من که قویا معتقدم یکی از اهداف مهم ازدواج - اق...
... Take this bloody war of mine away, I’m lost for words to say - تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 1:30
گفت: ای کاش می دونستم، ای کاش اون روزا پیشت بودم ... - برای چی ؟ * که تنها نباشی ... - من به خیلیا چیزی نگفتم ... برای کسانی که دور از گود بودند ممکن بود خیلی دردناک باشه ... دوست نداشتم به خاطر من کسی درد بکشه ... * اما من دوست داشتم پیشت باشم ... با خودم فکر می کنم اون روزها دقیقا تمام کسانی که با...
نیمه ی پاییز ... - تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 1:30
پاییز در چشم به هم زدنی به نیمه رسید ... زودتر از چیزی که انتظارش رو داشتم ... زودتر از چیزی که فکرشو می کردم این پاییز هم رو به پایانه ... هوا نیمه سرد و بی بارونه ... آسمون نه بغضی داره و نه اشکی ... همه چیز به طرز عجیبی ساده و معمولیه ... مدتیه آلرژی دوباره به جون من افتاده و تنفسم رو خش دار کرده...
ببار ای بارون ببار ... - تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 1:30
بارون اومد ... بالاخره ... بعد اینهمه وقت اولین بارون پاییزی ما دیشب شروع شد و خوشبختانه هنوز هم ادامه داره ... خیلی وقت بود دیگه منظره ی ابری رو از قاب پنجره ها نمی دیدم ... الان خوشحالم ... روزهای بارونی انرژی من صدچندان میشه ... انگار که تمام دنیا از همه ی انرژی های منفی پاک میشه و فقط طراوت و تا...
زندگی ... - تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 1:30
ساده تر از اونیه که فکرشو می کنی ... کوتاهتر از انتظار و فراتر از تصورات ما ... یا حتی گاهی رو در روی اونا ... هرچقدر میخوای با دانسته های خودت یا دیگران تعریفش کنی، کمتر به نتیجه می رسی ... شاید فقط تنها راه برای شناختش توی خودش خلاصه شده باشه: زندگی ... ____________________________________________...
یه تنهایی یه خلوت ... میخوام تنهای تنها ... - تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 1:30
مدتهاست که به یه خلوت وسیع احتیاج دارم و شاید الان بیشتر از هر وقت دیگه ای ... گمون می کنم اگه این خلوت به زودی محقق نشه باید آماده ی پرداخت هزینه های روحی سنگین باشم .... الان توی محیط کار، توی خونه، در روابط جمعی و .... در هم آمیختگی ها اونقدر زیاد شده که نمی تونم بیش از این تحملش کنم ... و یک سر ...
اندیشه ی مرگ ... - تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 1:30
مثل ماهی که توی آبه و بی خبر از اون، ما هم در آغوش مرگ متولد می شیم ... مرگی که هر لحظه با ماست و اونقدر نزدیک که ما اصلا نمی بینیمش ... این چند وقت با تمام وجودم لمس کردم که ما آدمها چقدر تنهاییم و این پیوندها - حتی پیوندهای خونی و نزدیک - چقدر گسستنی و بی اعتبارند و وقتی پای درد و رنج وسط کشیده می...