برچسب:
نویسنده: ساناز طاهری
یه نشونه یا یه آدرس که به سمت تو نباشه ...اگر منهم نباشم در جهان افسانه ای کمتریه تغییراتی در سبک کاری مون ایجاد شده ...دوستانی که بهره برداری های لازم رو از شرایط کاری کردند، حالا برای انجام کارها جاخالی دادند و همه ی کارها دوباره برگشتند بیخ ریش خودمون ...کلا سیرک قشنگیه ... در ابعاد مختلف که اگه بخوام همه شو بگم، خودش یه کتاب مفصل میشه ...یکی از قشنگی های ماجرا اون تیکه ای هست که نیروهای جدید و تازه نفس، بدون درک عمق قصه ها، با مسخره کردن، همه چیز رو به سطح ماجرا تقلیل میدن و بعد هم روی کل صو
برچسب:
نویسنده: ساناز طاهری
خوبه که قاضی، خداست ...اگر منهم نباشم در جهان افسانه ای کمترهر قصه ای میلیاردها میلیارد وجه داره. یه وجه ش اون چیزی هست که واقعا داره اتفاق می افته. میلیاردها میلیارد وجه دیگه ش در ذهن ناظرین ماجرا داره رقم میخوره ... هر کس به شکلی که منحصر به خودشه داره اون ماجرا رو می چشه و تجربه می کنه ...برای همین هیچ کس نمی تونه به ضرس قاطع بگه که اون ماجرا دقیقا چی بوده و خوبه یا نه ... همین قدر جذاب ... همین قدر ترسناک ... ___________________________________________________________________________________
برچسب:
نویسنده: ساناز طاهری
درد و رنج ...اگر منهم نباشم در جهان افسانه ای کمتررنج در تمامی اجزاء جهان یه قصه نهادینه ست ... گویا که بودن وجه دیگری از رنج بردنه ...اما شاید راهی هست که بهشت ساکن و مقیم در مرکزیت درون هر موجود زنده ای، هر بودی، هر باشنده ای رو دسترس پذیر کنه ... راهی که به گمان من اسمش پذیرش هست ... یا همون تسلیم و رضا ... شاید برای همینه که آخرین مرحله ی عرفان و شناخت، همین تسلیم و رضاست ... رسیدن به بهشتی که در درون هر موجودی از ابتدا هست و آنچه که رسیدن بهش رو میسر می کنه، قدرت تماشا و پذیرش تمام چیزهایی
برچسب:
نویسنده: ساناز طاهری
دیوانه خانه ...اگر منهم نباشم در جهان افسانه ای کمتریه مدیرعامل داریم یعنی یه تیکه جواااهر ... مگه اینقدر این آدم به فکر شادی روح و جان ماست ... مگه اینقدر این آدم دلش پیش ماست ... 24 ساعتی دلتنگمون هست ... جلسه میذاره هلو و شفتالو ... میوه و خوراکی و پذیرایی ... پنج شش ساعت ما رو پیش خودش نگه میداره ... که دور هم قصه ی عَطِینا بگیم ... از بِ بسم الله طرح ها تا میم رحیم هم باید در جریان قضایا قرار بگیره ... حتی در جریان نحوه ی هندل کردن کارها و حتی سناریوها و دیالوگ ها بلکه م مونولوگ ها! .... خل
برچسب:
نویسنده: ساناز طاهری
بماند به یادگار ...اگر منهم نباشم در جهان افسانه ای کمترامروز بالاخره با تمام لختی ها و امتناع هام استارت کار رو زدم. قدم اول همیشه سخت ترین قدم هست اما مهمتر از برداشتن قدم اول، استمرار قدم های بعد از اون هست ... من امروز قدم اول رو برداشتم ... بادا که استمرار قدمهای من در این مسیر، منو به جاهای زیبایی ببره ...
B L O G F A . C O M
برچسب:
نویسنده: ساناز طاهری
تغییر ...اگر منهم نباشم در جهان افسانه ای کمترتغییر شاید یکی از لازم ترین ارکانی باشه که نه تنها آدمیزاد که هر کدوم از اجزای این جهان باید باهاش روبرو بشه تا مفهوم حرکت، پایدار بمونه و چرخ این جهان بچرخه ... تغییر، هرچند سخت اما لازمه و عمدتاً هم قضایای بعد از تغییر، در جهت رشد و تکامل هست ...من این روزها یه تغییر نسبتاً جدی پیش رو دارم ... یه چرخه ی معیوب رو دارم می شکنم و احساسم اینه که این درست ترین کار منه ... من به امیدهای واهی، چنگ انداخته بودم به چیزی که هویت من شده بود و بابت حفظش داشتم
برچسب:
نویسنده: ساناز طاهری
نظم جهان ...اگر منهم نباشم در جهان افسانه ای کمتردر چرخه ی نظم جهان، حتی اگر خیلی چیزها برای ما ناخوشایند هم باشه، اما چیزی خارج از این نظم اتفاق نمی افته و اگه بیافته حتماً این چرخه، راهی برای جبرانش رو پیش پای قصه ها میگذاره ... من در مسیر کاری ای که داشتم، اشتباهات متعددی داشتم عمدتاً هم از سر خوش خیالی و مهربانی ... و حس نوع دوستی و ... اما اگرچه خودم از بخشیدن و مهربانی خوشحال بودم، اما در این مسیر آدمهایی رو تجربه کردم که کاملا مغایر بودند با این تفکر من و درست از ناحیه ای که بهشون محبت و
برچسب:
نویسنده: ساناز طاهری
بهارانه 404اگر منهم نباشم در جهان افسانه ای کمترشروع امسال برای من به شکل عجیبی بود ... شاید تنها سالی که اسفند سال قبلش، حالم خوب نبود و به شدت درگیر و خسته و فکر پریشون بودم ...و نوروزش هم به شدت درگیر و غمگین ... حتی غمگین تر از سالی که مادربزرگ و دخترخاله م رو با هم از دست دادم ...دلیلش هم تعارض های احمقانه ی سر کار بود با آدمهایی که از بزرگ شدن بویی نبردند اصلا و فقط عدد سن شون بالا رفته ...نمی فهمم چرا آدمها اینقدر خودشون رو خرج جنگ های کوچیک و حقیر می کنند ... و چرا آدمهایی مثل من که حالم
برچسب:
نویسنده: ساناز طاهری
happy ...اگر منهم نباشم در جهان افسانه ای کمترهپی عزیزم ... بابت تمام لحظاتی که به من هدیه کردی، بابت تمام عشقی که باعثش شدی و هدیه کردی، بابت تمام لحظات بودنت ممنونم ... دوست داشتم راحت و آسوده و آرام از این جهان بری ... که همینطور هم شد ... برات خوشحالم چون می دونم تو تمام چیزی که باید در این زندگی برای شادی داشته باشی رو داشتی ... برات خوشحالم چون قصه های زیبایی از تو در ما به یادگار موند ... و تا ما در این جهان هستیم، تو هم در ذهن ما ادامه خواهی داشت ... سفرت به سلامت عزیزم [بوسه] [گل]______
برچسب:
نویسنده: ساناز طاهری
تنها وقتی میشه یه نظریه ی شفاف و دقیق راجع به موضوعات مختلف داشت که به تمام ابعاد اون موضوعات اشراف و آگاهی داشته باشی ...من توی بازی هایی که یه سرشون به سیاست وصل میشه، چون شفافیتی نمی بینم، نمی تونم نظر درستی داشته باشم ... فقط بر اساس مستندات و شواهد و منطق و احساس و شهود و ... گاهی چیزی میگم که ممکنه به حقیقتِ موضوع، نزدیک باشه یا نباشه ...در خصوص نسلکشی و آدمکشی در کل جهان، چیزی که بیشتر داره منو آزار میده جنبهی رسانهای قصههاست ... جنبهای که لاجرم روی بازی اجزاء سیستم هم اثرگذاره ... یعنی چی؟ یعنی منی که میدونم در دیدگاهِ رسانههام، بیشترین تلاش رو برای دیده شدن مکرر و بیشتر میکنم، که این خودش میتونه منجر به مظلومنمایی زیرپوستی و ناخودآگاه یا حتی آگاهانه بشه ... نه اینکه شرایط من سخت نیست، هست ... نه اینکه نسلکشی مذموم نیست، که هست ... اما من در نمایش اون سختی ها، دیگه بیریا و معصوم نیستم ... یا به عبارت بهتر، دیگه در رنجم، اصیل نیستم. درست مثل بچه ای که میدونه با گریه و زاری میتونه بقیه رو زانو دربیاره و به خواستههاش برسه.من در جانبداری از حق و حقوقِ انسانها و مطالبهگری برای حفظِ مقامِ انسانی مشکلی نمیبینم که تاییدش هم میکنم. اما مشکل از جایی شروع میشه که یه عده روی موجِ این جانبداری از حقوقِ انسانی سوار میشن تا مطامع خودشون رو به سرانجام برسونند. و الا که علاوه بر غزه، هزاران هزار حق از میلیونها میلیون انسانِ دیگه در این جهان، همزمان داره ساقط میشه و هیچکس ازشون خبردار نیست و هیچکس رگ غیرتش هم باد نمیکنه و ککش هم نمیگزه ... من از هوچیگری های جهت دارِ رسانهای بیزارم و هرجا چنین شلوغبازیهایی ببینم، روحم به تجربه، بر نمیتابدشون ... من نمیگم نباید ا
برچسب:
نویسنده: ساناز طاهری
اونقدر حالم دگرگونه و خالی از انرژی ام که عمیقاً احساس می کنم الانه که هر آینه جان به جان آفرین تسلیم کنم ... و توی این شرایط تنها چیزی که به ذهنم میرسه اینه که یکی بعد از رفتنم بهش بگه که من چقدر دوستش داشتم ... و چقدر همهی روزهای من پر از لحظاتِ بودنش بود، حتی زمانهایی که لاجرم و به احترامِ خواسته ی اون ازش فاصله گرفتم ...هرچند دیگه بعد رفتنم احتمالاً چندان برای من فرقی نمیکنه که در جهانِ بعد از من و خالی از من چه اتفاقی می افته ...اما اگر عشق واقعاً هرگز نمی میرد، ( امیلی برونته)، شاید قصه در خصوص آدمهایی که دوستمون دارند و دوستشون داریم متفاوت باشه ... _________________________________________________________________________________________خاورمیانه ی پر التهاب، پر از هیجاناتِ مسموم و کمرشکن، اونقدر مردمش رو معتاد به التهاب کرده که وقتی از اینهمه قصه و ماجرا به واسطه ی مهاجرت فاصله میگیرند، خیلی ها از مکانهای تازه ی کم قصه و آرامششون، خسته و بی حوصله میشن ...درست مثل اون بنده خدایی که می گفت ما اونقدر به دود و آلودگی تهران معتادیم که اگه ازش دور بشیم، هوای تازه میکشدمون ... _________________________________________________________________________________________آدمها و روابطشون به شکل عجیبی به عقایدشون گره خورده ...عقاید، عمدتاً از قوم و قبیله و جغرافیا میاد اما آدمها این عقاید رو به شکل زیرپوستی به همه ی زوایای ارتباطات شون وصل می کنند. و تمامِ ارکانِ زندگی و چیدمانش، لاجرم و ناخودآگاه با این عقاید تعیین میشن ...عقایدی که اگر خوب بهشون فکر کنی و شهامت شک کردن بهشون و رها شدن ازشون رو داشته باشی، در خیلی از موارد با خواسته های ما و حالِ خوب ما غریبه اند ... اما قاب
برچسب:
نویسنده: ساناز طاهری
سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۴۰۳ | 7:59 | آستاره -
از دیشب بارون میاد ...صبح بارون قطع شد اما اینقدر هوا بوی خوبی داره که حالم عالیه ...کم خوابی های سفرم هم کمتر بود امروز و کلا تر و تازه از خواب بیدار شدم ...خلاصه که ممنونم بابت اینهمه طراوت و تازگی و حال خوب ... ________________________________________________________________________________دیروز داشتم با یکی از همکارا راجع به ماجراهای سختی سِمتش و قصه هایی که بر اون گذشته صحبت می کردیم ...وقتی داشت برام تعریف می کرد، دیدم چقققققدر قصه هایی که بر اون گذشته با قصه هایی که بر من گذشت مشابهت داشت.و بعد به این نتیجه رسیدم که ما قصه های فراوان مشابهی هستیم که در صورتک های مختلف مکثر شدیم ... شاید برای همینه که خیلی نباید خودمون و ماجراها رو جدی بگیریم و قصه ها رو جوری زندگی کنیم که درخورِ اونهاست: قصه طور ...________________________________________________________________________________براش مسیج گذاشتم ... با یکم طعم شوخی ... البته که بیشتر از سر نگرانی ... چون هی پشت سر هم خواب دیدم که قصه های مختلفی براش پیش اومده و توی این بلبشو بازارِ دنیا هیچ چیزی بعید نیست و هیچکس لزوماً مصون نمی مونه ...دید و جواب نداد ...مدتیه که این روال رو پیش گرفته ... می بینه، جواب نمیده، میذاره از وقتش بگذره و بعد خیلی دیر و سرد یه جواب رفع تکلیفی میذاره ...اینطور نیست که این روالش داغونم کنه ... شاید چون دیگه قصه رو اونطور که قبلا پیش می بردم، پیش نمی برم در درون خودم ... اما احساسِ اینکه کسی که بزرگ و عزیز می شمردمش، الان دیگه asshole ی بیش نباشه، غمِ
برچسب:
نویسنده: ساناز طاهری
برچسب:
نویسنده: ساناز طاهری
مری هم رفت ... پریشب بعد از کش و قوس فراوان بالاخره یه وقت ست کردیم و همدیگه رو دیدیم.با آرش اومده بود. حال آرش خوب نبود، فرت و فرت سیگار دود می کرد. این یکی تموم می شد میومد یه مشت تیکه مینداخت و دوباره می رفت دودکشش رو راه مینداخت. مری گریه شو می خورد. منم مسخ بودم. هی اشکم می اومد دم مشکم، هی می خوردمش که فضا مکدر نشه. اونقدر همه رفتند و دارن میرن که انگار ایران به اندازه ی تمام جهان بزرگ شده و آدمهاش به وسعت دنیا قد کشیدند.تمام ترسم، التهاب دنیای فعلی بود برای رفتنش ... اینکه به سلامت بره، به سلامت برسه و خیالم راحت باشه بابت رسیدنش به فرصتِ یه شروعِ جدید.نمی دونم برای تمامِ این قصه ها باید لعنت فرستاد و ناراحت بود یا صرفا تماشا کرد و این شکل از بودن و زندگی رو پذیرفت و تجربه و مزه مزه کرد. هربار که کسی از ایران میره من به اون سال دوردست گره میخورم و داغِ نبودنش باز یه گوشه از قلبم تازه و سنگین میشه. نبودنی که امکانِ یه قصه ای که شاید با نرفتنش می تونست رقم بخوره رو تا اینجای زندگی از من گرفت ... خدایا، هر کسی رفت، هرکجا هست عمیقاً به سلامت دارش ... _____________________________________________________________________________دیروز هوا بهاری و سردرگم بود. یه لحظه سرد، یه لحظه گرم و سوزان ... یه جا آفتابی یه جا همزمان نم نم بارون ...حالِ رفیقک هم بهاری بود ... پیشنهاد جیم زدن داد منم که پاااایه رفتیم یه جایی موازی بزرگراه حسینی الهاشمی ... یه بچه رودخونه ای داشت که لی لی بین کوه های سرسبز برای خودش راه افتاده بود ... گوشه کنارشم کنسرت قورباغه ها بود ... نمی دونم البته سانس اصلی شون رسیدیم یا تمرینی چون تقریبا همه شون فالش می رفتند خلاصه که در هیچ جای مخیله م نمی گنجید اینهم
برچسب:
نویسنده: ساناز طاهری