و آنچه به فهم در نیاید اما به عمقِ جان نشیند، تویی ...
-
تاریخ: 1402/10/11 ساعت: 16:38
گفت: به نام خدای زیبایی ها ... البته خدای زیبایی ها، زشتی ها رو هم آفریده؛ پس به نام خدای زشتی ها ...گفتم: آره ... هر کدوم رو بگی اون یکی رو هم توی خودش داره ولی آدمها به شنیدن حقایقِ تلخ عادت ندارند. پس بهتره در بطنِ کلماتِ زیبا اون حقایق رو بهشون تحویل بدی.گفت: پس خدا دو بعد داره ...گفتم: تا جایی ...
برو بابا حال نداری، با ما چکار داری؟؟؟؟
-
تاریخ: 1402/10/11 ساعت: 16:38
یه بنده خدا مسیج داده که لطفاً اگه میشه یه وقت بذارید برای دیدار ... یه گوشه از ذهنم با خودش فکر کرد میشه تفنّنی رفت و دیدش ... یه گوشه از ذهنم هم وقتی به عقبه ی قصه بیشتر فکر کرد، اسهال گرفت ... حوصله ندارم آدمهای خیلی جدید رو به زندگی م راه بدم و وقت بذارم برای شناختن و فهمیدن و فهموندن و فهمانده ...
آنگونه عاشقم که اگر دست بر زنی / چون ماجرای موج بیابی مشوشّم ...
-
تاریخ: 1402/9/21 ساعت: 17:57
امروز صبح بعد از شاید بیست و اندی سال، دوباره برخورد کردم به ماجرای رابعه بنت کعب ... و ماجرای عشقی که جسته گریخته از زبان مرسده اون سالها شنیده بودم رو اینبار کامل خوندم ... ماجرای این عاشقانه ی خونین رو ... البته که بغض کردم ... و البته که باز از خودم پرسیدم که چرا باید راه عشق اینقدر ناهموار باشه...
از خویش می گریزم، می گریزم در این دیار، باران ....
-
تاریخ: 1402/9/21 ساعت: 17:57
خیلی اتفاقی برخورد کردم به کتابهای آدام فیلیپس، روانکاو و جستارنویس انگلیسی ... ازش کتابهای monogamy ( تک همسری) و missing out ( حسرت) پیشنهاد شده بود ... اولی رو خوندم البته که ترجمه ش از شدت فاخر بودن مزخرف شده بود ... ولی خوب، اونچه که باید برسونه رو رسونده بود ... برام جالب بود که در دنیای اطراف...
من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک؟؟؟؟ یا من همانم؟!!!
-
تاریخ: 1402/9/12 ساعت: 11:56
دنیای اطراف ما به شدت ذینی (ذهنی_ عینی) هست و بعضی از آدمها شاید دانسته و شاید ناخودآگاه به شدت دارند از این قابلیت دنیا برای پیشبرد مطامع خودشون استفاده می کنند و بعضی دیگه شاید چون به این کارکرد جهان آشنا نیستند دارند به شدت رنج می کشند ...خلاصه ی قصه اینکه هرآنچه در این جهان اتفاق می افته در حقیق...
حتی اگر فرشته ات، اهریمن شد ...
-
تاریخ: 1402/8/30 ساعت: 14:09
چهارشنبه بیست و چهارم آبان ۱۴۰۲ | 12:11 | آستاره - این یکی دو هفته ی اخیر اونقدر پر از تکاپو بوده که یه جاهایی واقعا فکرشو هم نمی کردم زندگی هنوز اینقدر در من جاریه که حاضرم بابتش اینهمه سختی رو با شادی تحمل کنم و دوام بیارم ... این تکاپوها و بدو بدو ها اونقدر برام حس خوبی داشتند که به جرأت می تونم ...
اندر احوالات قیریشماش ...
-
تاریخ: 1402/8/10 ساعت: 19:44
چند روز پیش قرار بود با هم بریم برای پاره ای اصلاحات و بستن پرونده ی پروژه ی پا در هوای من ...در خلال هماهنگی ها، هی برنامه امروز و فردا شد تا اینکه روز موعود قرار بود هماهنگ کنیم بریم شرکت و ... که یهو وسط هماهنگی ها من آب و روغن قاطی کردم ... نمی دونم چی شد واقعا اما یه چیزی از اعماق وجودم یهو و ب...
هوای حوصله ابری ست در دو چشمانم ...
-
تاریخ: 1402/8/10 ساعت: 19:44
آقا اصلا چی می شد می گفتند کارمند جماعت از ساعت شش صبح تا 11 بیان سر کار و بعد هم برن خونه شون پی زندگی شون ... کارمند جماعت که با این حقوق دوزاری قرار نیست به جایی برسه واقعا حداقل مستحق این هست که بخشی از روز رو بره خونه و مال خودش باشه ...آقا یکی چرا رسیدگی نمی کنه واقعا؟ ________________________...
بادا که آرزوهای ما نیز ...
-
تاریخ: 1402/8/10 ساعت: 19:44
رفیقک امروز مصاحبه داره ... امیدوارم که مصاحبه ش با آرامش و در نهایت انرژی مثبت براش برگزار بشه ... نمی دونم که باید براش دقیقا چه آرزویی کنم چون گاهی آرزوهای ما، بر خلافِ انتظارمون ما رو به سمتی می بره که نباید .... اما به رسم دعاهای همیشه م، آرزو می کنم که در نهایت براش چیزی رقم بخوره که هم در کسو...
خدا رو چه دیدی ...
-
تاریخ: 1402/8/1 ساعت: 23:42
یه جایی توی شعرهای شاملو که فکر کنم غزل بزرگش بود اینطور گفته بود:" و چه چیز آیا،چه چیز بر صلیبِ این خاکِ خشکِ عبوسیکه سنگینیِ مرا متحمل نمیشودمیخکوبم میکند؟آیا این همان جهنمِ خداوند استکه در آن جز چشیدنِ دردِ آتشهای گُلانداختهی کیفرهای بیدلیل راهی نیست؟ "اینجا همون نقطه ای هست که من نمی دونم که چیز...
و ما که به تماشای جهان آمده ایم ...
-
تاریخ: 1402/8/1 ساعت: 23:42
چرخ زمان اونقدر داره سریع می چرخه که احساس می کنم همین روزهاست که یهو از گردونه بی هوا پرت بشیم به ناکجاآباد ....اونقدر مرز بین خواب و بیداری و روز و شب و ماه و سال مبهم شده که واقعاً دیگه به سختی به یاد می سپارم که کدوم یک از اتفاقات رو توی خواب زندگی کردم و کدوماش رو توی بیداری ... قصه ها تند و تن...
سلاطین ...
-
تاریخ: 1402/8/1 ساعت: 23:42
حال دلم خوب نبود این روزها ... اشکم دم مشکم بود ... و با هر تلنگری بغض می کردم و اشکام بی اجازه، تند و هول، هرجا و ناکجایی می ریختند پایین ... کم کم نگران شدم که مگر چه چیزی این روزها اینقدر تغییر کرده که من حالم اینقدر خرابه ... که یادم اومد به PMS. و اینچنین بود که سلاطین هورمون لبخندزنان، دوباره ...
این روزهای بی انتظار ...
-
تاریخ: 1402/7/7 ساعت: 17:56
دارم زندگی رو سر می کشم و خوان نعمتِ گسترده ای که پیش رومه رو به شُکر مزه مزه می کنم ... دیروز چیناچین می گفت از وقتی به خودت کمتر سخت می گیری و اجازه ی تجربه های جدید رو به خودت دادی حتی تُن صدات هم ملایم تر شده ... یهو به خودم که اومدم دیدم انگار داره راست میگه ... حتی حالات پنیکی که جدیدا داشتم ف...
پاییزِ تازه نفس ...
-
تاریخ: 1402/7/7 ساعت: 17:56
روزهای آخر شهریور و شروع پاییزِ تازه برای من با آنفولانزا همراه بود ... تازه داشتم دوباره به یاد می آوردم که بازارگردی و رستوران گردی و تفریحات تنهایی رو مزه مزه کنم و ازشون لذت ببرم که حسود روزگار نتونست طاقت بیاره و این ویروس کوچولوی شیطون رو انداخت به آوارم که یکم از تقلا بیافتم و شور گردشهای تنه...
نَشین از خودت هی سوال کن: که بعدش چی میشه، چون هیچی نمیشه ...
-
تاریخ: 1402/6/4 ساعت: 14:42
جهان پیش روی ما پر از قصه های بالا و پایین و تلخ و شیرینه ...و همه چیز همونطور که باید پیش بره، میره ... حالا اگه ما خیلی بخوایم دخالت کنیم فوقش با یه شیفت زمانی و یه کم اعوجاج و نویز ... اما در درازمدت، آنچه باید بشه، میشه ...در این بین ما فقط باید اون نقشی رو که دوست داریم و فکر می کنیم باید ایفا ...
دنیا قوانین خودش رو داره ...
-
تاریخ: 1402/6/4 ساعت: 14:42
یه جمله خوندم که خیلی به دلم نشست : یه سلول که هی رشد کنه، دیگه سلول نیست، سرطانه ...و داشتم فکر می کردم اطراف ما کم نیستند آدمهایی که از فرط رشد بیش از اندازه و خارج از تعادل، دیگه از حالت نرمال و مفید خارج شدند و تبدیل به عناصر بدخیم شدند...کاش می شد از همون بچگی توی مهمترین آموزه هامون بهمون یاد ...
21 مرداد 1402
-
تاریخ: 1402/5/24 ساعت: 18:22
بالاخره تموم شد ... 21 مرداد 1402 ... ساعت 8 صبح ... با همه ی چالشهایی که داشت و حتی تا آخرین لحظه باهاش روبرو شدم ... قشنگش این بود که بخش عظیمی ش رو به لطف دوست تونستم خودم انجام بدم ... حالم خوبه خدا رو شکر ... البته رفیق جان یه شپش جدید انداخته توی کلاهم ... قرار شده با هم یه جریان جدید رو استار...
اردی بهشتانه ...
-
تاریخ: 1402/5/11 ساعت: 14:41
هوا بییییییی اندازه اردیبهشتی هست ...یه مهمون دوست داشتنی در راه دارم و یه عالم کارِ هنوز به انجام نرسیده ...صبح که داشتم می اومدم راننده ی اسنپ یه آقای میانسال خوش زبون و دلنشین از اون راننده تاکسی های قدیمی بود که داشت اسنپ کار می کرد. یک تیک عصبی بد داشت که مدام شونه ی راستش رو می داد بالا... تقر...
لبخند آسمانی ...
-
تاریخ: 1402/5/11 ساعت: 14:41
توی این چند روز اخیر که با دوست دلنشین قدیمی و سایر دوستان دیدارهامون تازه شد، اتفاقات خوب و قشنگی افتاد که زیباترینشون به جرات می تونم بگم لبخند آسمانی نرگس بود ... به سختی میشه توصیف کرد که این دختر چقدر شیرین بود ... زیبا، باهوش، با یه نگاه عمیق و کاوشگر و پر از تماشا ...هشت ساله بود و پر از اشتی...
منو یادت بیار هرجا توو تنهایی زمین خوردی ...
-
تاریخ: 1402/5/11 ساعت: 14:41
به خودم اجازه دادم از عشقی که به سمتم میاد استقبال کنم ... از تعاریف عاشقانه، کشش های هیجان انگیز و حتی هوس انگیز ... از تمام کسانی که پالسهای جورواجور به سمتم می فرستند و منو از چرخه های احساسی بی نصیب نمی گذارند و احساس جذابیت و شادی رو برام زنده نگه میدارن ...اما یه چیزی ته ته قلبم هست که مدتهاست...