هر قصه ای میلیاردها میلیارد وجه داره. یه وجه ش اون چیزی هست که واقعا داره اتفاق می افته. میلیاردها میلیارد وجه دیگه ش در ذهن ناظرین ماجرا داره رقم میخوره ... هر کس به شکلی که منحصر به خودشه داره اون ماجرا رو می چشه و تجربه می کنه ...
برای همین هیچ کس نمی تونه به ضرس قاطع بگه که اون ماجرا دقیقا چی بوده و خوبه یا نه ... ![]()
همین قدر جذاب ... همین قدر ترسناک ... ![]()
______________________________________________________________________________________
یه اتفاق غریبی در من افتاده ... اتفاقی که تا الان در خودم تجربه نکرده بودم ... 

دیروز خبر فوت یکی از همکاران تهران مون رو دادند که از قضا جزء مقامات عالی رتبه مون بود ... این آدم از اونایی بود که مثل موشک و بی وقفه درجات ترقی رو طی کرده بود و چندین سمت بالادست تارعنکبوتی هم داشت ... تا اندازه ای که کلا احساس خانه خدایی می کرد نسبت به سازمانهای مربوطه ش ... تا اینکه زد و حدود دو سال پیش، نهنگ های عنبری از ناکجاآباد اومدند و یهو همه ی معادلات تغییر کرد ... و این بنده ی خدا، کلا از صحنه ی سازمان حذف شد و فقط نام و نشان محو و کمرنگی ازش باقی موند ... ( البته این چیزیه که ما دورادور و پراکنده فهمیدیم ... )
من فقط یه بار باهاش از نزدیک یه برخورد معمولی داشتم، دیداری که توش حس جالبی نسبت بهش نداشتم ... دیگه هر بار که اومد، من خوشبختانه سعادت دیدارش رو نداشتم ... تنها چیزی که می دونم اینه که رویکردهای اون و زیرمجموعه هاش طوری بود که حق مجموعه های استانی خیلی ضایع شد در خلال 10 - 12 سال ...
چند وقت پیش یکی از دوستانش داشت می گفت که به شدت مریض شده و دلیل برکناری ش هم همین بوده ... هرچند من فکر می کنم ماجرا برعکس بوده و دلیل بیماری ش این ضربه ی برکناری از اونهمه جاه و مقام همایونی بوده ... ( با تاکید بر اینکه این نظر کاملا شخصیه و بدون گواه!
)

خلاصه ش که دیروز خبر فوت این بنده ی خدا رو گذاشتند توی گروه ...
شاید اولین بار بود که خبر رحلت کسی رو بهم می دادند و من نه تنها ناراحت نبودم بلکه کلیت قصه ی این بنده ی خدا با تمام ماجراهایی که دورادور در جریانش بودم، به نحوی برام رضایتبخش هم بود ... نه به خاطر فوت این بنده خدا و رنجی که کشیده بود ... صرف اینکه دنیا صاحب داره و کاراش علیرغم تصور ما بی حساب و کتاب نیست و رنجهایی که ما به دیگران تحمیل کردیم، در سطوح مختلف، بالاخره یه جایی، یه طوری به ما برمیگرده ... و به همون حجم دردی که به جانها روا داشتیم، مبتلا می شیم ...
هرچند هنوز مطمئن نیستم که این قاعده برای همه کارکرد داره یا اینکه فقط اونایی که با همه ی بدی هاشون، چون هنوز چیزی از جنس نور ته مونده های وجودشون هست، بخشی از اون درد رو در همین زندگی خاکی تجربه می کنند ....
اما همین علم بر اینکه دنیا صاحب داره، هم خوشحالم می کنه و هم وادارم می کنه بیشتر مراقب رفتار خودم در این جهان باشم ... 

از طرف دیگه صبح، یه اتفاق دیگه هم افتاد برام ... یه لحظه داشتم به گذشته ها فکر می کردم و اینکه شاید من اون سالی که می خواستم برم تهران، رفته بودم توی همون شرکت کذایی زیرمجموعه ی ایشون ... و شاید از قِبَل کار در اونجا، قصه های دیگری برای من اتفاق می افتاد که میتونست خیلی مثبت باشه ... اونوقت چی؟ آیا احساس من نسبت به این آدم همین قدر بد بود که الان هست؟ ... یا اینکه بخشی از احساسات ما نسبت به آدمها عمدتاً برمیگرده به تاثیرات حضور و رفتارهای و رویکردهای اونا روی زندگی شخصی ما ...
خلاصه که قصه های این جهان، خیلی پیچیده و عجیبه ...
و چه خوب که قاضی، اونی هست که به همه ی زوایای قصه ها و موجودات، اشراف داره ... و شاید اون قاضی به قولی همون ضمیری هست که هیچ چیزی از حافظه ش پاک نمیشه و به حقیقت همه چیز آگاهی کامل داره ...

______________________________________________________________________________________
تو هوایی که برای یک نفس
خودمو از تو جدا نمی کنم
تو برای من خود غرورمی
من غرورمو رها نمی کنم ...
#گوگوش
#اعجاز

![]()
B L O G F A . C O M
برچسب:
نویسنده: ساناز طاهری