
روزهای آخر شهریور و شروع پاییزِ تازه برای من با آنفولانزا همراه بود ... تازه داشتم دوباره به یاد می آوردم که بازارگردی و رستوران گردی و تفریحات تنهایی رو مزه مزه کنم و ازشون لذت ببرم که حسود روزگار نتونست طاقت بیاره و این ویروس کوچولوی شیطون رو انداخت به آوارم که یکم از تقلا بیافتم و شور گردشهای تنهایی از سرم بیافته ... خلاصه که توی این وانفسای بی وقتی یه هفته ای از زندگی عقب افتادم و تازه دیروز یکمی سرپا شدم و بدو بدو افتادم دنبال کارها ... رفیقک هم البته خیلی کمک کرد دیروز ولی خوب من و طلا خانم هنوز یه عالم راه داریم برای ادامه ...هنوز پرونده ی امتحان پیشِ روی مهم مون رو نبستیم که رفیقک دوباره یه شپش چدید پیدا کرده انداخته وسط که من وسوسه شم بندازمش توی کلاهم ... اینطور که پیش بریم فکر کنم...
ادامه مطلب
پاییز در چشم به هم زدنی به نیمه رسید ... زودتر از چیزی که انتظارش رو داشتم ... زودتر از چیزی که فکرشو می کردم این پاییز هم رو به پایانه ... هوا نیمه سرد و بی بارونه ... آسمون نه بغضی داره و نه اشکی ... همه چیز به طرز عجیبی ساده و معمولیه ... مدتیه آلرژی دوباره به جون من افتاده و تنفسم رو خش دار کرده اما خوب فعلا که کج دار و مریز دارم باهاش طی می کنم ... بدترین بخش قصه اون تبهای آلرژیکه که وقتی شروع میشه توان انجام کارای تمرکزی رو ازم می گیره ... اما خوب بازم الهی شکر ... _________________________________________________ چند روز اخیر پشت سر هم ماموریت بودم ... ماموریت های خوب به جاهای دور و نزدیک ... بهترینشون ماموریتی بود که به سمت روستای سنگر نورآباد داشتم ... از این لحاظ که توی مسیر برگشت ...
ادامه مطلب
پروژه ی من تموم شد به لطف خدا دیگه رفت برای طی مراحل بعدی انشاالله ... هنوز چند روزی از شهریور باقی مونده ...علیرغم میل باطنی م که دلم نمیخواست توی بازی احمقانه ی نمایش قدرت شرکت کنم، امروز دیگه واقعا مجبور شدم به خاطر یکی دو مورد کاری یکمی وارد عمل بشم ... گرچه که می دونم این وسط تنها چیزی که مهم نیست کاره و همه چیز بر پایه ی جابجایی یه پول عظیم در لوای کار می چرخه و حقیقتا ما هم چه بخوایم و چه ...
ادامه مطلب