اردی بهشت 96

تعرفه تبلیغات در سایت
اردی بهشت 96 هم از راه رسید و چند روزی از عمرش میگذره ... 

هوا همچنان بهاری و البته به رسم چند بهار گذشته پریشون احواله ... 

من با خودم در صلح نیستم ... 

کمی دیوانه، کمی بی حوصله و کمی از دست خودم عصبانیم ... 

شاید اینم از اثرات بهاره روی تار و پود وجود من ... کی میدونه؟

دو سه روز آینده باید یکی دو تا کار رو ببندم تا ذهنم قدری آزادتر بشه و بعد از اون هم یه پروژه نسبتا طولانی در راه دارم که گمونم تا خود تابستون درگیرم کنه ... امیدوام که ذهنمو هم کاملا درگیر خودش کنه تا از دست وراجی هاش یکمی خلاص شم .... 

__________________________________________________

چی می شد اگه دنیا و قصه هاش اینقدر پیچیده و قاطی پاطی نبود؟

چی می شد اگه یه قدری همه ی چیزا و همه ی آدما و همه ی وضعیت ها ساده تر بودند؟ 

چی می شد اگه آدما اصلا چیزی به اسم آرزو نداشتند و زندگی رو همینطوری و به همین منوالی که در جریان بود تجربه می کردند؟ یا اقلا آرزوها از نظر زمانی خیلی نزدیک و از نظر ابعاد خیلی کوچیک و ناچیز بودند و برآورده شدن یا نشدنشون اینقدر آدم رو به خودش مشغول نمی کرد؟

چی می شد اگه هیچ چارچوبی وجود نداشت؟ مخصوصا چارچوبهای ذهنی ؟

__________________________________________________

امروز داشتم یه فیلم بیخود می دیدم که هیچ حرف و هیچ چیز ارزشمندی نداشت ... بیشتر به خاطر گذران وقت دیدم این فیلم رو اما اونقدر بیخود و کلیشه ای و مزخرف بود که ته ته فیلم نتونستم جلوی خودمو بگیرم و از ته دل با خودم گفتم : حیف وقت ... حیف عمر واقعا ... 

اما توی فیلم یه چیز دیگه هم وجود داشت، مروری بر سنتها و چارچوبهای سنتی که خیلی ها در هر طبقه ای از اجتماع و از هر خرده فرهنگی خودشون رو ملزم می دونند که رعایتشون کنند ... 

یکمی که به این سنتها فکر کردم و توی ذهنم ته نشین شدند، احساس خفگی کردم ... 

نمی دونم درست از کی جسارتم رو توی بیان خیلی چیزا بصورت علنی از دست دادم و ملاحظات و محافظه کاری ها رو به زندگیم راه دادم اما یه چیزایی حتی اگه علنا هم به زبونم نیان هنوز به همون قوت قبلی برام باقی موندند ... من حقیقتا از هر سنت دست و پا گیری که آزادی روحمو تحت الشعاع قرار بده بدم میاد ... اونقدر بدم میاد که ناخودآگاه حس تهدید شدن بهم دست میده و جدیدا حس ترس هم بهش اضافه شده ... 

چه اصراریه به داشتن اینهمه مناسک دست و پا گیر در هر چیز و هر بُعدی نمی دونم والا ...

__________________________________________________

به این نتیجه رسیدم که برای شروع هر ارتباطی اصلا نباید دنبال کلمه گشت ... 

باید عمل کرد ...

کلمه ها و توضیحات و شرح و بیان ها خیلی وقتا می زنند همه چیز رو خراب می کنند ... 

همون هیچ آداب و ترتیبی مجوی خیلی بهتره ... 

آدمها با فانتزی های بی کلام بیشتر حال می کنند تا شرح و بیان و طول و تفصیل ... کلا فانتزیهای تصویری جذابیت و درنتیجه دوام بیشتری برای ذهن داره: لبخند، نگاه و هر تصویری که در ذات خودش قابلیت رمانس داشته باشه ... 

گرچه که شاید هردو - کلام و تصاویر - در نهایت به یه جا منتهی بشن؛ هر شناختی که خارج از محدوده ی قلب به دست بیاد با هر ابزاری غیر از احساس قلبی، چیزی در حد یه توهم ذهنیه و اغلب با واقعیت زمین تا آسمون فرق داره ... 

__________________________________________________

در جامعه ای که همه چیز تفسیر به رأی میشه، مبادی آداب بودن هم دیگه فضیلت که نیست هیچ بلکه شاید یه خصوصیت زائد هم محسوب بشه ... و نه تنها زائد که مضر!

جایی که اخلاقیات معنا نداره آیا چیزی به نام ارزش واقعا ماهیت حقیقی می تونه داشته باشه؟

__________________________________________________

روزهای پیش رو آبستن یه جریان سیاسی پررنگه برای ایران ... 

در رابطه با سیاست نه سررشته ای دارم و نه ابدا بهش علاقه ای دارم ... 

فقط اینو می دونم که کاش می شد آدمهای معمولی اینقدر زندگی شون تحت الشعاع مسائل سیاسی نبود و لازم نبود که تا این اندازه در این عرصه حضور فعال داشته باشند ... 

کاش می شد زندگی فقط وامدار خودش بود و لاغیر ... 

__________________________________________________

شعر چند وقتیه از من افتاده یا من چند وقتیه از شعر افتادم نمی دونم فقط امیدوارم وقت تلاقی دوباره ی ما حرفی نو و طرحی نو در راه باشه ... 

__________________________________________________

کاش می شد تنها دغدغه ی ما برای بیان آرزوهامون این بود که ته حرفامون آمین بگیم یا نه!

کاش می شد وقت هر آرزو، یقین داشتیم که کسی که آرزوها رو می شنوه با لبخند عاشقانه اونا رو برآورده می کنه ... 

__________________________________________________

پر گشت دل از راز نهانی که مرا هست

نامحرم راز است زبانی که مرا هست

با کس نتوان گفتن و پنهان نتوان داشت

از درد همین است فغانی که مرا هست

ای دل سپری ساز ز پولاد صبوری

با عربده سخت کمانی که مرا هست

مشهور جهان ساخت بر آواز عزیزش

در کوی تو رسوای جهانی که مرا هست

بادیست که با بوی تو یک بار نیامیخت

این محرم پیغام رسانی که مرا هست

محروم کن گردنم از طوق دگرهاست

از داغ وفای تو نشانی که مرا هست

یک خندهٔ رسمی ز تو ننهاده ذخیره

این چشم به حسرت نگرانی که مرا هست

زایل نکند چین جبین و نگه چشم

بر لطف نهان تو گمانی که مرا هست

وحشی تو بده جان که نیاید به عیادت

این یار خوش قاعده دانی که مرا هست

- وحشی بافقی

نوشته شده توسط نسیم  | لینک ثابت |
نویسنده : بازدید : 4 تاريخ : سه شنبه 23 خرداد 1396 ساعت: 16:53

فهرست وبلاگ