گلی که در حقیقت ستاره بود ...

تعرفه تبلیغات در سایت
 

دیشب رفته بودم خرید، توی مغازه یه دختر کوچولو بود، شاید 4 یا 5 ساله ... تقریبا هرچیزی که ازش پرسیدم یه چیزی خلاف واقع بهم تحویل داد. از جمله چندین اسم که ظاهرا بقیه رو هم وادار می کرد اون رو به همون اسمایی که هر از چند مدت عشقش میکشه، صداش کنند ( اینو از اسامی متعددی که مامانش گفت فهمیدم!) ... 

در لحظه از این بازی خوشم اومد و با خودم فکر کردم، اگر زندگی واقعا همون طوری باشه که توی دنیای بچه ها هست، که احتمالا هم هست، چه نیازی برای این همه دقت و جدیت وجود داره؟ چرا ما همه چیزایی که در شرایط پیش میاد رو به عنوان اصل وجود خودمون تصور می کنیم و خصلتها و مارکها رو به خودمون اتیکت می کنیم؟ 

چرا مثل بچه ها نباشیم که هر از چند مدت، توی اون نقشی که عشقشون می کشه فرو میرن، باورش میکنند، به زیبایی بازی ش می کنند و بعد هم راحت فراموشش می کنند، بی اینکه خودشون رو تا ابد معادل اون نقش بدونند. 

شاید اینطور قصه های دنیا هم ساده تر می شدند ...

نمی دونم ... شاید هم سنگ روی سنگ بند نمی شد و دنیا به جای این دیوونه خونه، کودکستانی بیشتر نبود ... 

نوشته شده توسط نسیم  | لینک ثابت |
نویسنده : بازدید : 2 تاريخ : يکشنبه 1 بهمن 1396 ساعت: 0:57

فهرست وبلاگ