زمستون ....

تعرفه تبلیغات در سایت
صبح اولین روز ی به محض اینکه پامو گذاشتم توی حیاط چیزی سحرآمیز منو در آغوش گرفت ... 

باغچه و نور و آسمون آبی و ابرای پراکنده ی سفید و برگهای نیمه پاییزی و پرواز جسته گریخته ی پرنده ها و صدای جیک جیک دوردست گنجشکها چنان ترکیب رویایی ای رو با هم ساخته بودند که ناخودآگاه یه لحظه احساس کردم توی بهشتم ... بهشتی که بزرگترین مولفه ش زیبایی و آرامش بود ... 

سلام زمستون نورسیده ... 

امیدوارم کوله بارت پر از زیبایی باشه برای همه مون ... به زیبایی و آرامش همین صبحی که به من هدیه شد

پاییزمون که خیلی کم بارون بود امیدوارم زمستونمون پر برکت باشه ... 

____________________________________________

دکتری که گهگاه میاد اینجا در نگاه اول یه موجود خوشحال الدوله به نظرم می رسید که همیشه هیچ نظر مخالفی نداره و بطور کلی همیشه موافقه ( بر خلاف گوچای کارتن بَنِر )... اما امروز متوجه شدم که اینطورا هم نیست ... اون فقط نظر مخالفش رو تف نمی کنه توی صورت طرف مقابلش و خیلی ظریف موضوع رو عوض می کنه به یه سمت دیگه ... نمیشه گفت که این به خاطر ضعف یا ناتوانی آقای دکتر در ابراز عقیده شه بلکه برعکس من اینطور استنباط می کنم که اون به شکلی کاملا هوشمندانه داره موقعیتهای بسیار زیادی که به خاطر ابراز عقاید به تنش های غیر ضروری منجر میشه رو کاملا عاقلانه و محترمانه رد می کنه و به خاطر ابراز عقیده های غیر ضروری و اثبات منیّت های پررنگ، انرژی خودش و دیگران رو هدر نمیده. 

____________________________________________

 به عینه دارم می بینم که کیفیت وجود تو هرگز نمی تونه تضمین کننده ی یه مرگ آروم یا یه مرگ دردناک باشه... 

هیچ کس نمی دونه که مرگ در چه کسوتی به انتظارش نشسته و هیچ کس نمی دونه که لحظه ی عروجش از این تن خاکی به چه شکلی خواهد بود ... 

شاید بهتره تنها فاصله ی بین تولد و مرگ رو لحظه به لحظه بچشیم و زندگی کنیم ... فارغ از چیزهایی که تحت اختیار ما نیستند. فارغ از مرگ ... و تمام آنچه که نمی دونیم ... 

بادا که در نهایت قصه هامون زیبا باشه ... 

نوشته شده توسط نسیم  | لینک ثابت |

نویسنده : بازدید : 2 تاريخ : شنبه 2 دی 1396 ساعت: 16:39

فهرست وبلاگ