... Take this bloody war of mine away, I’m lost for words to say

تعرفه تبلیغات در سایت
گفت: ای کاش می دونستم، ای کاش اون روزا پیشت بودم ... 

- برای چی ؟ 

* که تنها نباشی ... 

- من به خیلیا چیزی نگفتم ... برای کسانی که دور از گود بودند ممکن بود خیلی دردناک باشه ... دوست نداشتم به خاطر من کسی درد بکشه ... 

* اما من دوست داشتم پیشت باشم ... 

با خودم فکر می کنم اون روزها دقیقا تمام کسانی که باید می بودند و توان حضور رو داشتند، بودند و حضور داشتند ... و تمام کسانی که باید از داستان باخبر می شدند، شدند ... و خدا دقیقا همه چیز رو طوری چید که به سمت خیر و روشنی بره ... 

اون روزها همه چیز از یه جنس دیگه بود ... حتی سختی ها هم زیبا و خواستنی بودند ... 

من بابت تمام چیزهایی که پیش اومد و گذشت، عمیقا سپاسگزارم ... 

___________________________________________

گفتم: میخوام برم یه جایی باهام میای؟

* کجا؟

- قبرستون قدیمی ... 

* حالا چرا اونجا؟ اینهمه جا!!! 

- نمیدونم ... دلم اونجا رو میخواد دلیلشم نمیدونم ... 

تنها رفتم ... و چه خوب که تنها رفتم تا اومدن دوستم یه ساعتی فرصت داشتم بین قبرهای قدیمی و اون فضای خوشایند تا دم غروب قدم بزنم و در سکوت، در سکون و در فضایی که فقط تماشا بود - بی هیچ فکری - به اجزاء محیط خیره بشم ... 

و حتی اون سمور بامزه ای که تا منو دید ایستاد و بهم خیره شد و زبونش رو دور لبش چرخوند ( لابد به نظرش یه غذای بالقوه ی خوشمزه اومدم ) هم بیش از اینکه باعث بشه به ترس روزهای موندن زیر خروارها خاک فکر کنم باعث شد لبخند به لبام بشینه ... 

و همینطور دیدن دخترک خوش آب و رنگی که تنهایی اومده بود اونجا پرسه بزنه و یه سلام و علیک بی دلیل و چندتا حرف ساده که بین ما رد و بدل شد ... ( و تجربه ی خوشایند حس حضور یه دیوانه ی خوشرنگ دیگه در برهوت اون سکون )

و در نهایت حریر صدای موذنی که دو نفر ما رو توی اون خلسه ی خلوت و تماشا در آغوش گرفت ... 

مدتی بود که به خاطر حال پدرش آشفته احوال بود و بی قرار ... از اومدنش خوشحال نبود اما من میخواستم بیاد تا روحش آروم بگیره ... باور دارم که روح، انرژی ها رو بی واسطه دریافت می کنه ... حتی از اون چیزهایی که به نظر ما خوشایند نیستند ... 

و چه چیزی زیباتر از روح جمعی اینهمه آدم که در سکون اینهمه سال به آرامش رسیدند ؟ ... 

 و باور دارم که اون و حتی پدرش که فردای اون روز به هوش اومد، این آرامش رو دریافت و یه گوشه از وجودشون ذخیره کردند ... چون کائنات حلقه های زنجیر به هم پیوسته ای هستند که تجربه های هر جزء روی جزئی دیگه تاثیرگذاره ... 

نوشته شده توسط نسیم  | لینک ثابت |

نویسنده : بازدید : 2 تاريخ : چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:30

فهرست وبلاگ