منو ببخش ... که درخشیدی و من چشمامو بستم ... | بلاگ

منو ببخش ... که درخشیدی و من چشمامو بستم ...

تعرفه تبلیغات در سایت
شهریور هم رو به پایانه ....

پروژه ای که دست من هست هم رو به پایانه انشاءالله ... 

و تابستون هم ... 

و پاییز پیش رو فصل جدیدی از زندگی من شروع میشه به امید خدا ... 

سرآغاز دوباره ای که عمیقا زیبا و ساده و آروم به من و قلبم هدیه شد ... امیدوارم قدردان باشم و درست ازش استفاده کنم ... 

برای این هدیه زبان سپاس ندارم ... اما در عمق جانم سپاس موج میزنه ... اینو می نویسم تا بدونی که چقدر ازت ممنونم خدای عاشق من ... 

______________________________________________________

خیلی وقتا با خودم فکر می کنم که کسانی که در مقام مدیریت نشستند واقعا باید آدمهای بزرگ با هدف ها و دیدگاههای روشن، مشخص و بزرگ باشند و الا گاهی زیرمجموعه با منیت ها و نگاه تا نوک دماغشون بدجوری مایه ی دلسردی و زحمت میشن ... 

البته این رو درباره ی مدیران و رووسایی میگم که دغدغه ی مدیریت و پیشبرد درست مجموعه رو دارن. 

مجموعا اینو به خودم میگم تا یادم بمونه اگه روزگاری چنین جایگاهی رو تجربه کردم، علاوه بر انصاف و مدیریت درست و ... ، اینو در نظر داشته باشم که در نهایت هیچ کس نمی تونه همه ی مجموعه ی تحت اختیارش رو راضی و خرسند نگه داره و اگه بخواد مدام به ساز زیرمجموعه برقصه اصل هدف ممکنه بدجور زیر سوال بره ... پس باید هنر میان-داری رو یاد گرفت و بکار بست .

و این قضیه حتی میتونه به کل زندگی هم تسری پیدا کنه ... میان-داری شاید بهترین گزینه ی ممکن باشه برای خیلی از شرایط و موقعیتها ... 

بادا که چنین باشیم ... 

______________________________________________________

مرگ و زندگی چنان در هم آمیخته هستند که نمی تونم زندگی رو بدون خیال مرگ سر کنم ...

مرگ ... شاید یه رفیق صمیمیِ فراموش شده ست ... رفیقی که به اشتباه یه دشمن بزرگ تصور میشه ... 

مرگ شاید همون فرشته ای هست که ما رو وقت اومدن به این دنیا همراهی کرد. همونی که وقت جدا شدن با کلی اشک و اندوه از هم خداحافظی کردیم و ازش قول گرفتیم که زود بیاد دنبالمون و ما رو به خونه برگردونه ... 

اون ما رو فراموش نکرده و نمی کنه ... ما رو و قول و قرار بینمون رو ... اما ماییم که توی این دنیا همه چیز رو یادمون رفته و دوست صمیمی رو دشمن قدیمی و مخوف فرض کردیم. 

______________________________________________________

بر رخسار هر خورشیدی

بی لبخندت ابری آمد 

بی تو در من سروی خم شد

در چشمانم حصری آمد

ای رویای بی تکرارم 

شعر تلخی در سر دارم ... 

# احسان_حائری 

ترانه ی برف ... گروه چارتار

نوشته شده توسط نسیم  | لینک ثابت |
درخشیدی,چشمامو,...
نویسنده : بازدید : 6 تاريخ : پنجشنبه 30 شهريور 1396 ساعت: 23:05