پاییز پیش رو ...

تعرفه تبلیغات در سایت
پروژه ی من تموم شد به لطف خدا دیگه رفت برای طی مراحل بعدی انشاالله ...

هنوز چند روزی از شهریور باقی مونده ... 

علیرغم میل باطنی م که دلم نمیخواست توی بازی احمقانه ی نمایش قدرت شرکت کنم، امروز دیگه واقعا مجبور شدم به خاطر یکی دو مورد کاری یکمی وارد عمل بشم ... گرچه که می دونم این وسط تنها چیزی که مهم نیست کاره و همه چیز بر پایه ی جابجایی یه پول عظیم در لوای کار می چرخه و حقیقتا ما هم چه بخوایم و چه نخوایم داریم اساسی سرویس میدیم تا یه عده ای به پولهای نجومی بی زحمت برسن ... 

با اینحال سعی می کنم یه گوشه از ذهنم رو همچنان خوشبین نگه دارم به اینکه اونی کسی که همه چیز رو میدونه و همه چیز رو می بینه خوب میدونه کی، کجا و چطور وارد عمل بشه تا در نهایت اون چیزی که درسته به انجام برسه ... 

من فقط به خاطر همین گوشه ی خوشبین ذهنمه که سعی می کنم خودمو آزار ندم ... 

_____________________________________________

دلخوشم به پاییز پیش رو و قصه های جدیدش ...

دلخوشم به اینکه هدیه ی ارزشمندی دارم که همین روزا باید بازش کنم و مدتی رو باهاش سرگرم باشم ...

امیدوارم که روزهای پیش رو، روزای پربار و شاد و آسوده ای باشند ...

امیدوارم اون ترس قدیمی که این روزها یه قدری توی وجود من گسترده تر شده، توی روزها و جریانات پیش رو حل بشه و بره به ناکجاآباد خاطره ها ... 

امیدوارم دوباره به انسجام و آسودگی کودکی م برگردم ... به همون چیزهایی که رابطه ی منو با خودم، عمیقا عاشقانه می کردند ... 

_____________________________________________

به قول "من" جمع بچه ها، اقلا در دنیای وبلاگ نویسی خیلی پراکنده شده ... 

و این برای بعضیامون که گهگاهی به این شهر متروکه سر می زنیم، دلتنگ کننده س ... و گاهی خیلی خیلی دلتنگ کننده س ...

و شاید به همین دلیله که ناخودآگاه خیلیا دیگه به وبلاگها سر نمی زنند ... چون شاید انتظاری که برآورده نمیشه، توی ناخودگاه آدما اونقدر دردناکه که کسی حاضر نیست این درد مداوم بی مورد و بی ضرورت رو به سبد زندگی ش اضافه کنه ... 

شاید نسل ما دیگه طاقت درد کشیدن های بی دلیل و با دلیل رو نداره ... 

شاید هم همین درست باشه ... شاید واقعا منطق مقبولی پشت اینهمه رنج بی دلیل و بی ضرورت وجود نداره ... 

_____________________________________________

تنهایی رو دوست دارم ... 

به نقد کشیدن خودم و همه چیز رو دوست دارم - گرچه که خالی از درد و رنج نیست بهرحال - 

بی خیالی و آسودگی رو دوست دارم ... 

و این جریان پرتضاد مداوم رو ... 

_____________________________________________

شاید روز آخر تابستون، سخت ترین روز سال باشه ... روز ورود به غریبترین فصل سال ... 

آخرین روز گرمی و نشاط تابستون و غم و غربت عجیب پاییز پیش رو ...

چیزی معلق بین این دو ... 

آخرین روز شهریور مثل عروس زیباییه که توی شادترین مراسم عمرش قراره فرسنگها از عزیزترین کسانش دور بشه ... عروس زیبا غرق در دلشوره و اشک ... 

شاید خوبی همه چیز توی دنیا به اینه که می گذره ... 

نوشته شده توسط نسیم  | لینک ثابت |
نویسنده : بازدید : 5 تاريخ : پنجشنبه 30 شهريور 1396 ساعت: 23:05

فهرست وبلاگ